شوخی که جدی شد
مدتی پیش احسان خیلی اذیت میکرد منم باش دعوا کردم اونم بلافاصله گفت مامان از این خونه برو,من که خیلی بم بر خورده بود گفتمش نه اینجا خونه منه اگر کسی باید بره خودتویی,تا اینو بهش گفتم رفت تو اتاقشو گفت برم لباسامو جمع کنم,منم رفتم اشپزخونه که شروع کرد به صدا کردن من ,که مامان بیا بیا کارت دارم منم که یعنی باش قهر بودم اصلا جوایش ندادم,فریاد زد مامان بیا میخام بات خداحافظی کنم واز این خونه برم ,منوبگی از خنده روده بر شدم وخودمو جمع وجور کردم رفتم اتاقش دیدم تمام کشوی لباسشو خالی کرده تویه پلاستیک واسباب بازیاشم تو ی پلاستیک دیگه واشکاش توچشماش بم میگه خوب دیگه خداحافظ من که خیلی دوستت داشتم اما دیگه دارم از خونت میرم,مامان حالا من چیکار ک...
نویسنده :
مامان معصومه
15:06








